|
|
|
بیشتر از همیشه به تنهایی نیاز دارم از همه ی عزیزانی که نتونستم بهشون سر بزنم معذرت می خوام و تا مدتی همه شما رو به خدای بزرگ می سپارم ... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سیزدهم مهر 1388ساعت 17:20 توسط کیوان براهنگ |
|
|
کسی در خواهد زد " بیژن جلالی "
باور نمی کنید، نمی خواهید باور کنید، درخیال آزادی روی ابرها هم می شود خانه ساخت، می شود هر صبح از خواب بیدار شد و خورشیدی را دید که گرمایش برای یک عمر کافیست . چشم به هم بزنید داستان تازه ای نوشته شده از ستاره ها، ستاره هایی که صادقند و فقط برای آنچه می خواهند خاموش می شوند. همیشه ستاره ای هست و همیشه نوری خواهد بود اگر باورتان نشد دل خوش کنید به تاریکی و با عبور زمان ببینید من هنوز زنده ام حتی اگر دیروز به خاکم سپرده باشید .
وقتی سکوت محض لبها تار می زد تاریخ من لبخند استغفار می زد یوسف به فکرخانه ای در چاه تازه حلاج خود را بین مردم دار می زد یک مرد بین گریه هایش ندبه می خواند یک بچه بین خنده هایش زار می زد دست بزرگ درد بر پیشانی عشق داغی به نام خالق بازار می زد شعله به شعله بند بند سینه می سوخت اما دم از " من تحتها الانهار" می زد شاعر پر از احساس اما بی تفاوت سر را به قلب سنگی دیوار می زد هر بار بالی مملو از پرواز می شد تکثیر زخم تازه ای آغاز می شد ...
از من دورتر نمی شوی که به من نزدیکتری از من شبیه خاطره ی روزهایی که می خواستم برایت آسمان ببافم شبیه اتفاق ساده ی سرنوشت که چه کودکانه مرا به سمت پاکی بازوانت کشاند، چه عاشقانه آرزوی بزرگ شدن کردیم بی آنکه بدانیم آدمها که بزرگ شوند غصه هایشان هم بزرگ می شود . مرا به یاد می آوری یا نه؟ فرقی نمی کند . امشب دوباره زل زده ام به جاده ای که روزی کسی از آن گذشته و روزی کسی از آن باز می آید امشب دوباره دیوانه می شوم و فکر می کنم تو می آیی. یه شعر خیلی قدیمی با دستکاری جدید :
غروب سرخ پریدن صدای بالی که ... شبیه حس رهایی پر از خیالی که ... نگاه خیره ی مردی به ساعت دیوار به صفحه صفحه ی تقویم بی خیالی که بدون آنکه بخواهد ورق ورق می رفت در انزوای سکوت همیشه کالی که میان حافظ جیبی و بغض او مانده چه شعرها که نخوانده به احتمالی که کسی که رفته بیاید ، ولی نمی آید کسی که رفته بفهمد ... همان محالی که ... ... دو قطره زهر هلاهل شراب شیرازی و فال آخر دستان نیمه حالی که به لمس عشق رسید و به نقطه ی پایان به لخته لخته ی خون کنار قالی که نشسته روی تمام گذشته های اتاق نشسته روی سکوت و به روی فالی که ... " حجاب چهره ی جان می شود غبار تنم خوشا دمی که از این چهره پرده بر فکنم چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم "
وچند شعر از کتاب " هزار سال عاشقی" اثر استاد سیروس نوذری که از نظر من ارزش بارها خوندن رو داره ، تعداد بیشتری از این اشعار رو می تونید در وبلاگشون ارغوانهای ریخته بخونید. (1) به شادی ، ترا دارم به اندوه جهان را
(2) از آن ماجرا عطری میان تالار
(3) بی خبر دریچه را بست در هجوم هزاران قاصدک
(4) شبی بی ماه بیا تا گلی سیاه نشانت دهم
(5) رنگین کمان یک سوش ، پشت کوه یک سوش ، بام تو
ممکنه کم و بیش با مریم هاشم پور شاعر کم سن وسال وخوب شیراز آشنا باشید اما اینبار چند شعر از مادر مریم در نظر گرفتم ، شاعر توانایی که مثل بیشترمادرها بیشتر درگیر زندگیه تا شعر، بقیه ی آثار خواهرم زری قهار ترس رو می تونید در وبلاگ یلدامشاهده کنید.
شبیه باید و ماندن شبیه اصرار است و من میان مدرنیته ها گرفتار است سرم به زیر قدمهای شهر لِه شده است و رد عصر حجر در تنم گرفتار است کشیده ام تن خود را به لایه های زمین به سمت هیچ به پوچی به هرچه انکار است به شانه برده ام این روزهای سنگی را هجوم ثانیه ها سالهای تکرار است همیشه زخمی دردم همیشه تب دارم و عادت غزلم بیتهای بیمار است اگرچه پنجره ها حرف تازه ای دارند صدای دور و بر من سکوت دیوار است نمی رود دل و دستم که از خودم ببُرم در این فضای معلق هزارمین بار است سپرده ام شب خود را به آن خدایی که کنار دفتر شعرم همیشه بیدار است
*** سرداست هوا ولی تنم می سوزد ازشدت تب پیرهنم می سوزذ با آنکه زمین یخزده از فصلی سرد من دست به هر چه می زنم می سوزد
*** ازظلمت شب عبور یادم بدهید یا پنجره ای به نور یادم بدهید سرتاسر شعر من شعار است شعار ای کاش کمی شعور یادم بدهید
از معدود شاعرهای سپید سرا که خیلی قبولش دارم دوست بسیارعزیزی هست که تشابه اسمی کمی هم داریم شما رو به خوندن سه شعر از احسان براهیمی دعوت می کنم حتما بهتر از من می تونید قضاوت کنید. ﴿﴿1﴾﴾
از عمق حیاط کودکی هنوز دلخستگانت زنجیر می بافند باشیهه ی نسیم در گوش سروهای خمیده در خواب یاسهای مایوس من اما از شش خانه بازی بر می گردم از گلایه های پدر بزرگ پنج ساله از بازنشسته باغچه ای که سالهاست کر شده است.
﴿﴿2﴾﴾
یاد اشباح جنوب به شر که هنوز باید به احترام نخلستانها مغازله بکارم در شرجی های دو نفره و مرض دلدادگیم را حک کنم بر لجن های ساحلی که حالا بیا و ببین از روزی که گیسوی دریا را بریده اند هی والها خود کشی می کنند و دیگر هیچ توله جنی عاشقم نشده است تا سرزمینهای ناشناخته را به یاد نیاورم .
﴿﴿3﴾﴾
بی جهت اسمت را بر پلاک سینه ام حک می کنی من از عمق لالایی قمریانی می آیم که هنوز به دنبال نیمه ی گمشده ی خویش تخمشان را می گذارند در بغل های یخزده ودر فضای اتاقم پرواز در کهکشان را تمرین می کنند .
این روزها: هنگامی که پرنده ی شگفت ،آن زیبای بکر و پاک می میرد از خاکسترش موروثی زاده می شود که به شکوه خود اوست و هنگامی که آسمان او را از عمق تاریکیها می خواند، اوصاف وصف ناپذیرش را واگذار جانشینی می کند که این یادگار پر شکوه مقدس را مانند یک اسطوره به سینه ی آسمان خواهد برد تا در اوج شهرت و عظمت جای گیرد... هر جا که خورشید آسمان بدرخشد عظمت و شکوه نامش همانند آفتاب به قلب تیرگیها نفوذ خواهد کرد و ملتهای تازه ای بر پا خواهد داشت .
"هانری هشتم ویلیام شکسپیر "
من با خیالی زندگی کردم خیالی که هرگز آنرا باور نداشتم و اکنون با خیالی خواهم مرد در عین بی خیالی
"بیژن جلالی"
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و پنجم مرداد 1388ساعت 18:50 توسط کیوان براهنگ |
|
|
عصای موسی مار می شود ((روح الله کرهانی))
در مسیر این دنیا راهی رازندگان طی می کنند وراهی را مردگان . بهارشده و من احساس بد نه ولی احساس متفاوتی دارم ،فکرمی کنم خالی خالیم ، همیشه دنبال یک جفت چشم بودم که فرصت بالا نگریستن را داشته باشد حتی اگر فردا خاطره ای از یک غروب غمناک ؛ یک سه شنبه ی دربدر؛یک ستاره ی کوچک در آسمان باشم یا تلفظ زیبای سیب وبهشت ... من عروسک کوکی خواهم ماند تا دوباره دستم را سایه بان چشمهام کنم و به دوردستهای آینده خیره شوم ...
چند رباعی جدید ... یک عالمه اشک از دلت می گیرند هی آینه در مقابلت می گیرند خورشید بزرگ من کمی همّت کن دارند به سادگی گِلت می گیرند ٭٭٭ صد شعله درونم و دهان دوخته ام من سمبل عاشقان دلسوخته ام پیغمبر کوچه ام که ایمانم را ... از فاحشه های شهر آموخته ام ٭٭٭ مبهوت سکوت آن حوالی برگشت با خستگی و شکسته بالی برگشت از کشتی غم کبوتر آزادی ... هر دفعه پرید دست خالی برگشت ٭٭٭ مسجد مسجد پدر بزرگند همه قدیس عدالتند و گرگند همه فکر تبر جدید باش ابراهیم در معبد ما بت بزرگند همه چند کارعاشقانه تقدیم به محمد قره باغی عزیز : تناقض محتوا رو به حساب عدم درک من از عشق بگذارید ... با بستر سرد شب هم آغوشت کرد ای شعله ی عشق،باد خاموشت کرد در من بت تو شکست و پوسید اما ... تا مرگ نمی شود فراموشت کرد ٭٭٭ افسانه ی قصه ها و افلاکش کن پشت همه ی غروبها خاکش کن طرح دل عاشقی به ساحل مانده ای موج بیا و باز هم پاکش کن ٭٭٭ از ترس شب و تب جنون می پوسی در رخوت لخته های خون می پوسی لبخند نشان عمق احساست نیست با عشق همیشه از درون می پوسی ٭٭٭ هروابستگی با نوعی محدودیت عجین شده ومن وابسته ی شدید شعر کلاسیکم .برای ساختارشکنی وبازگشت به قالب سپید هم که شده در این پست دو شعردر نظرگرفتم از دوست بسیار عزیزم عدالت زارعیان شاعر کم کار ومنزوی اما بسیار توانا ... ((سوره ی انسان))
به نام انسان که هم خدا هست و هم شیطان به یاد آر آن قوم دژآگاه را که کعبه را سجده می کردند و آنرا بر مدار باطل طواف غافل از آنکه ما جهان را تصویر کردیم بر مثلثی به سه هجای کوتاه تولد بلند زنگی وکشیده ی مرگ در زاویه ی خاموش سکوت پس ایمان بیاور به قانون هندسی جهان که نگاهت قرینه ی چشمان ماست و ما را از تو گریزی نیست ٭٭٭ ((؟؟؟))
سین سکوت نیست وسنگینی بار امانت است جیم جنون نیست و واو وسوسه تا برایش سین و جیم شوی اندیشه کن سیب سرخ جهان را وبگو سپاس انسان را که مظلوم است از ابتدا تا انتها چگونه به ریسمان پوسیده ی استجابت چنگ میزنی که هنگامه ی عمل است بشکن تمامی بتها را که تو را امید معجزتی نیست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:13 توسط کیوان براهنگ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
درباره وبلاگ |
این کیست ؟
این کسی که روی جاده ی ابدیت به سوی لحظه ی توحید می رود و ساعت همیشگیش را با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک می کند این کیست؟ این کسی که بانگ خروسان را آغاز قلب روز نمی داند آغاز بوی ناشتایی می داند این کیست؟ این کسی که تاج عشق برسر دارد ودر میان جامه های عروسی پوسیده است |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 مرداد 1387 |
| امکانات |
|
RSS
|