|
|
|
برداشت یک : پنجره ای هست دستی نیست که آنرا باز کند برداشت دو: پنجره ای نیست دستی هست که آنرا باز کند (عمید صادقی)
کلید را درقفل باقی بگذار ،چراغ را به آینه نزدیکتر کن تا بهتر تنهایی خود و تاریکی اتاق را باور کنم. هیچکس نمی تواند در اتاق مرا ببندد چون وجودی نامرئی روز و شب در آستانه ی این اتاق ایستاده است داخل بیا و در آینه ای که من چهره ی خود را همراه گذشت سالها و ماهها در آن مینگرم نگاه کن ببین چگونه لحظه به لحظه تکه ای از من جدامی شود و در این آینه به گذشته می پیوندد و حالا این منم که مثل سایه ای ناپیدا آرام اینجا ایستاده ام داخل بیا ، در اتاق من همیشه باز است
فریاد و حرف سرسری فرقی ندارد شیطان بیاید یا پری فرقی ندارد در سرزمین مردگان زهر هلاهل با شیر پاک مادری فرقی ندارد کاباره ها مسجد شدند و خنده ها اشک ایمان ناب و دلبری فرقی ندارد وقتی که زیر جمجمه مغزی نباشد موی بلوند و روسری فرقی ندارد خنجر فرو رفته ولی حتی برایت دست خودی یا دیگری ؟ فرقی ندارد بگذار بین شعله ها با هم بسوزیم اینجا که خشکی با تری فرقی ندارد
و دو رباعی قدیمی :
درعشق و جنون چگونه کاوش بکنم فرصت بده ذره ای تراوش بکنم از بین جنازه های این شهر غریب دل را به کجای زندگی خوش بکنم
*** ای پاکترین دروغ را تجربه کن در قحطی دل بلوغ را تجربه کن با باور کوچه باغ سهراب شدن فصل یخی فروغ را تجربه کن
در این پست قصد معرفی شاعری رو دارم که از بزرگترین اساتید قالبهای کوتاه شعر فارسی قلمداد میشه البته کمتر کسی هست که با سبک منحصر به فرد و آثار فخیم استاد سیروس نوذری آشنایی نداشته باشه تعدادی از اشعارشون رو با افتخار در این پست قرار دادم پیشنهاد میکنم بقیه ی آثار رو در وبسایت خودشون ارغوانهای ریخته دنبال کنید انتخاب از بین اشعار برای من کار خیلی سختی بود
(1)
(2) برفها آب شدند هنوز تو پنهانی
(3) یادگار مادر قبض آب و برق و چند اسکناس زیر قالی
(4) - از پنجره چه می بینی؟
(5) - به نام بخوان
(6)
اخبار : فتو وبلاگ محمد قره باغی عزیز و وبسایت شعر در زنجیر رو دوست عزیزم احسان رضایی به روز کرده و منتظر نظرات شما عزیزان هستند در صورت تمایل روی اسمها کلیک کنید./ شاعر بزرگ جهرمی عدالت زارعیان عزیز که از اساتید شعر سپید هست اخیرا به بلاگفا پیوسته وبلاگ فریاد عدالت از این به بعد با اشعار این شاعر توانا به روز خواهد شد.
|
|
+ نوشته شده در
جمعه بیست و پنجم بهمن 1387ساعت 8:40 توسط کیوان براهنگ |
|
|
عصای موسی مار می شود ((روح الله کرهانی))
در مسیر این دنیا راهی رازندگان طی می کنند وراهی را مردگان . بهارشده و من احساس بد نه ولی احساس متفاوتی دارم ،فکرمی کنم خالی خالیم ، همیشه دنبال یک جفت چشم بودم که فرصت بالا نگریستن را داشته باشد حتی اگر فردا خاطره ای از یک غروب غمناک ؛ یک سه شنبه ی دربدر؛یک ستاره ی کوچک در آسمان باشم یا تلفظ زیبای سیب وبهشت ... من عروسک کوکی خواهم ماند تا دوباره دستم را سایه بان چشمهام کنم و به دوردستهای آینده خیره شوم ...
چند رباعی جدید ... یک عالمه اشک از دلت می گیرند هی آینه در مقابلت می گیرند خورشید بزرگ من کمی همّت کن دارند به سادگی گِلت می گیرند ٭٭٭ صد شعله درونم و دهان دوخته ام من سمبل عاشقان دلسوخته ام پیغمبر کوچه ام که ایمانم را ... از فاحشه های شهر آموخته ام ٭٭٭ مبهوت سکوت آن حوالی برگشت با خستگی و شکسته بالی برگشت از کشتی غم کبوتر آزادی ... هر دفعه پرید دست خالی برگشت ٭٭٭ مسجد مسجد پدر بزرگند همه قدیس عدالتند و گرگند همه فکر تبر جدید باش ابراهیم در معبد ما بت بزرگند همه چند کارعاشقانه تقدیم به محمد قره باغی عزیز : تناقض محتوا رو به حساب عدم درک من از عشق بگذارید ... با بستر سرد شب هم آغوشت کرد ای شعله ی عشق،باد خاموشت کرد در من بت تو شکست و پوسید اما ... تا مرگ نمی شود فراموشت کرد ٭٭٭ افسانه ی قصه ها و افلاکش کن پشت همه ی غروبها خاکش کن طرح دل عاشقی به ساحل مانده ای موج بیا و باز هم پاکش کن ٭٭٭ از ترس شب و تب جنون می پوسی در رخوت لخته های خون می پوسی لبخند نشان عمق احساست نیست با عشق همیشه از درون می پوسی ٭٭٭ هروابستگی با نوعی محدودیت عجین شده ومن وابسته ی شدید شعر کلاسیکم .برای ساختارشکنی وبازگشت به قالب سپید هم که شده در این پست دو شعردر نظرگرفتم از دوست بسیار عزیزم عدالت زارعیان شاعر کم کار ومنزوی اما بسیار توانا ... ((سوره ی انسان))
به نام انسان که هم خدا هست و هم شیطان به یاد آر آن قوم دژآگاه را که کعبه را سجده می کردند و آنرا بر مدار باطل طواف غافل از آنکه ما جهان را تصویر کردیم بر مثلثی به سه هجای کوتاه تولد بلند زنگی وکشیده ی مرگ در زاویه ی خاموش سکوت پس ایمان بیاور به قانون هندسی جهان که نگاهت قرینه ی چشمان ماست و ما را از تو گریزی نیست ٭٭٭ ((؟؟؟))
سین سکوت نیست وسنگینی بار امانت است جیم جنون نیست و واو وسوسه تا برایش سین و جیم شوی اندیشه کن سیب سرخ جهان را وبگو سپاس انسان را که مظلوم است از ابتدا تا انتها چگونه به ریسمان پوسیده ی استجابت چنگ میزنی که هنگامه ی عمل است بشکن تمامی بتها را که تو را امید معجزتی نیست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:13 توسط کیوان براهنگ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
درباره وبلاگ |
این کیست ؟
این کسی که روی جاده ی ابدیت به سوی لحظه ی توحید می رود و ساعت همیشگیش را با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک می کند این کیست؟ این کسی که بانگ خروسان را آغاز قلب روز نمی داند آغاز بوی ناشتایی می داند این کیست؟ این کسی که تاج عشق برسر دارد ودر میان جامه های عروسی پوسیده است |
| نوشته های پیشین |
|
بهمن 1387 مرداد 1387 |
| امکانات |
|
RSS
|