|
|
|
عصای موسی مار می شود ((روح الله کرهانی))
در مسیر این دنیا راهی رازندگان طی می کنند وراهی را مردگان . بهارشده و من احساس بد نه ولی احساس متفاوتی دارم ،فکرمی کنم خالی خالیم ، همیشه دنبال یک جفت چشم بودم که فرصت بالا نگریستن را داشته باشد حتی اگر فردا خاطره ای از یک غروب غمناک ؛ یک سه شنبه ی دربدر؛یک ستاره ی کوچک در آسمان باشم یا تلفظ زیبای سیب وبهشت ... من عروسک کوکی خواهم ماند تا دوباره دستم را سایه بان چشمهام کنم و به دوردستهای آینده خیره شوم ...
چند رباعی جدید ... یک عالمه اشک از دلت می گیرند هی آینه در مقابلت می گیرند خورشید بزرگ من کمی همّت کن دارند به سادگی گِلت می گیرند ٭٭٭ صد شعله درونم و دهان دوخته ام من سمبل عاشقان دلسوخته ام پیغمبر کوچه ام که ایمانم را ... از فاحشه های شهر آموخته ام ٭٭٭ مبهوت سکوت آن حوالی برگشت با خستگی و شکسته بالی برگشت از کشتی غم کبوتر آزادی ... هر دفعه پرید دست خالی برگشت ٭٭٭ مسجد مسجد پدر بزرگند همه قدیس عدالتند و گرگند همه فکر تبر جدید باش ابراهیم در معبد ما بت بزرگند همه چند کارعاشقانه تقدیم به محمد قره باغی عزیز : تناقض محتوا رو به حساب عدم درک من از عشق بگذارید ... با بستر سرد شب هم آغوشت کرد ای شعله ی عشق،باد خاموشت کرد در من بت تو شکست و پوسید اما ... تا مرگ نمی شود فراموشت کرد ٭٭٭ افسانه ی قصه ها و افلاکش کن پشت همه ی غروبها خاکش کن طرح دل عاشقی به ساحل مانده ای موج بیا و باز هم پاکش کن ٭٭٭ از ترس شب و تب جنون می پوسی در رخوت لخته های خون می پوسی لبخند نشان عمق احساست نیست با عشق همیشه از درون می پوسی ٭٭٭ هروابستگی با نوعی محدودیت عجین شده ومن وابسته ی شدید شعر کلاسیکم .برای ساختارشکنی وبازگشت به قالب سپید هم که شده در این پست دو شعردر نظرگرفتم از دوست بسیار عزیزم عدالت زارعیان شاعر کم کار ومنزوی اما بسیار توانا ... ((سوره ی انسان))
به نام انسان که هم خدا هست و هم شیطان به یاد آر آن قوم دژآگاه را که کعبه را سجده می کردند و آنرا بر مدار باطل طواف غافل از آنکه ما جهان را تصویر کردیم بر مثلثی به سه هجای کوتاه تولد بلند زنگی وکشیده ی مرگ در زاویه ی خاموش سکوت پس ایمان بیاور به قانون هندسی جهان که نگاهت قرینه ی چشمان ماست و ما را از تو گریزی نیست ٭٭٭ ((؟؟؟))
سین سکوت نیست وسنگینی بار امانت است جیم جنون نیست و واو وسوسه تا برایش سین و جیم شوی اندیشه کن سیب سرخ جهان را وبگو سپاس انسان را که مظلوم است از ابتدا تا انتها چگونه به ریسمان پوسیده ی استجابت چنگ میزنی که هنگامه ی عمل است بشکن تمامی بتها را که تو را امید معجزتی نیست
|
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه دوم مرداد 1387ساعت 8:13 توسط کیوان براهنگ |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
|
درباره وبلاگ |
این کیست ؟
این کسی که روی جاده ی ابدیت به سوی لحظه ی توحید می رود و ساعت همیشگیش را با منطق ریاضی تفریقها و تفرقه ها کوک می کند این کیست؟ این کسی که بانگ خروسان را آغاز قلب روز نمی داند آغاز بوی ناشتایی می داند این کیست؟ این کسی که تاج عشق برسر دارد ودر میان جامه های عروسی پوسیده است |
| نوشته های پیشین |
|
مهر 1388 مرداد 1388 مرداد 1387 |
| امکانات |
|
RSS
|